کـــا کـــتـوس

روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان گرامی باد

۱

نوشته در تاریخ: ۰۴-۰۹-۱۳۹۰ | به وسیله ی: علی | دسته ها: روز نوشت

جمعه ۲۵ نوامبر، ۴ آذر
«روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان»
از سال ۱۹۸۱، ۲۵ نوامبر هر سال به عنوان روز جهانی رفع خشونت علیه زنان برگزیده شده است.
ابن روز در سالمرگ کشته شدن خواهران میرابل،فعالان سیاسی اهل جمهوری دومینکن ،
بدست دیکتاتوری رافائل تروخیو است.
این روز برای یادآوری عزم همگانی برای مبارزه با خشونت علیه زنان انتخاب شده است .

با آرزوی دنیای بدون خشونت این روز را ارج می نهیم.


یک روز بارانی در مهرماه

۰

نوشته در تاریخ: ۲۸-۰۷-۱۳۹۰ | به وسیله ی: علی | دسته ها: تا حدودی ادبی, دل نوشت

باران


بیست و چهار مهر ، آرامترین جای زمین

باران روحم را می شست

و ناگاه تو را با تمام وجودم احساس کردم

کاکتوس ها را می توان به شهادت گرفت

و این همان لحظه خوب عاشق شدن بود 

بوی عود

۰

نوشته در تاریخ: ۲۴-۰۷-۱۳۹۰ | به وسیله ی: علی | دسته ها: دل نوشت

بوی عود

 

با بوی عود

پر میکشم در آسمان خیال و خاطره

به گذشته های نچندان دور

و آنگاه

دوباره عاشقش میشوم !

۱۸ مهر روز جهانی مبارزه برای لغو حکم اعدام

۰

نوشته در تاریخ: ۱۷-۰۷-۱۳۹۰ | به وسیله ی: علی | دسته ها: سیاسی
18 مهر روز جهانی مبارزه برای لغو مجازات اعدام

لغو مجازات اعدام

فرهنگ حقوق بشر

۰

نوشته در تاریخ: ۳۰-۰۶-۱۳۹۰ | به وسیله ی: علی | دسته ها: روز نوشت

تقدیم به تمام کسانی که برای انسانیت اندکی ارزش قائل هستند.

و به مناسبت روز جهانی صلح


تولدی دیگر

۰

نوشته در تاریخ: ۱۹-۰۴-۱۳۹۰ | به وسیله ی: علی | دسته ها: دل نوشت

IRAN

 

در روز ها و لحظه هایی که در میان هزاران راه نرفته مشوش و سر در گمم،در روزهایی از زندگی من که مرزها به اجبار شکسته شده اند،تنها با یک امید لحظه ها را سپری میکنم.امید به تولدی دیگر

عجیب حال و هوای این شعر فروغ در سرم است :

 

همه هستی من آیه تاریکیست

که ترا در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

من در این آیه ترا آه کشیدم آه

من در این آیه ترا

به درخت و آب و آتش پیوند زدم

زندگی شاید

یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد

زندگی شاید

ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد

زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو همآغوشی

یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر میدارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر

زندگی شاید آن لحظه مسدودیست

که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد

و در این حسی است

که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست

دل من

که به اندازه یک عشقست

به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد

به زوال زیبای گلها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای

و به آواز قناری ها

که به اندازه یک پنجره می خوانند

آه …

سهم من اینست

سهم من اینست

سهم من

آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد

سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست

و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید

دستهایت را دوست میدارم

دستهایم را در باغچه می کارم

سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم

و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت

گوشواری به دو گوشم می آویزم

از دو گیلاس سرخ همزاد

و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم

کوچه ای هست که در آنجا

پسرانی که به من عاشق بودند هنوز

با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر

به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد

کوچه ای هست که قلب من آن را

از محله های کودکیم دزدیده ست

سفر حجمی در خط زمان

و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمی از تصویری آگاه

که ز مهمانی یک آینه بر میگردد

و بدینسانست

که کسی می میرد

و کسی می ماند

هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد

من

پری کوچک غمگینی را

می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

می نوازد آرام آرام

پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد


******************************************

 

و من هم مرد جوانی را میشناسم که دلش را در جایی از این دنیا جا گذاشته و به سوی نا کجا آباد سفر کرده.!

دعایش کنید

 

 

عاشق شدن را دوست دارم

۱

نوشته در تاریخ: ۲۹-۰۷-۱۳۸۹ | به وسیله ی: علی | دسته ها: دل نوشت
2631198382_5b34e833f7

تازه فهمیدم که من  عاشق شدن را دوست دارم

من وزیدن های باد در پیچش موی سیاهش دوست دارم

آن نگاه خیره دخترک در چشم خود را دوست دارم

گرمی آن بوسه های آتشین را دوست دارم

کلامش

آن کلام نرم و زیبایش

طنین آن صدای گرم و گیرایش

دوست دارم

دخترک پاک است

ساده

همچو آب

او را دوست دارم

شنیدم من صدای قلب پاکش

آن را بی نهایت دوست دارم

صداقت ،پاکی و آن سادگیش

خودش را همچنین من دوست دارم

خلاصه در یک کلام من

این عاشق شدن را

بی نهایت دوست دارم

برای صلح عزیزمان

۲

نوشته در تاریخ: ۳۰-۰۶-۱۳۸۹ | به وسیله ی: علی | دسته ها: روز نوشت
برای صلح

برای صلح

دوباره گذشت روزها و رسیدن روز جهانی صلح و بهانه ای برای نوشتن دوباره.

و همچنان جهانی در آرزوی صلح و دولتمردانی در گوشه و کنار دنیا غریبه با این واژه.

افسوس برای این دنیا که قدر بزرگترین نعمت ها در آن بدرستی دانسته نمی شود.

و همچون سالهای پیش، به امید صلح فراگیر و پایدار در جای جای این کره خاکی  .


روایت چشم ها

۰

نوشته در تاریخ: ۱۵-۰۶-۱۳۸۹ | به وسیله ی: علی | دسته ها: دل نوشت

cheshm

گفت : چرا همش میگی ” هر چی تو بگی؟ ”

گفتم : خب چون دوست دارم.

گفت چرا دوسم داری؟

گفتم : چون عاشقتم.

گفت : چرا؟ چرا عاشقمی؟ اصلا از کجا میدونی عاشقمی؟ از چیه من خوشت میاد؟!

گفتم : از چشمات!جواب همش تو چشماتِ

گفت : یعنی چی؟

گفتم : وقتی تو چشات نگاه میکنم،می سوزم!لال می شم!جز زیبایی هیچی نیست.قلبم تند می زنه ،فکر میکنم خدا رو دیدم.

گفت : تو دیوونه ای!! برگشت و رفت و نزاشت دیگه چشماش رو ببینم.

از اون به بعد یه عمره که خرابم.!خراب یه لحظه دوباره دیدن چشماش.منتظرم تا یه روز از روزهای خدا،تو این دنیای به این کوچیکی!وقتی دارم تو حال خودم به چشماش فکر میکنم و دنبالشون میگردم،یکی با یه صدای مهربون و خیلی آشنا از پشت سر صدام بزنه و بگه : ”  آقا ببخشید ساعت چنده؟ ”

منم یه لحظه سر جام میخکوب بشم و بعد برگردم،با یه لبخند تو چشماش زل بزنم و بعد بگم :

” هنوزم هر چی تو بگی “

آره من زنده ام!

۰

نوشته در تاریخ: ۲۷-۰۵-۱۳۸۹ | به وسیله ی: علی | دسته ها: دل نوشت

written_hand

مدت هاست که ننوشتم.بدترین ساعت ها رو گذروندم و همچنین میگذرونم!کم کم همه چی داره مثلا آروم میشه.میگن آدم ها تو سختی ها ساخته میشن!اگر درست باشه من الان دارم آی ساخته میشم!

این افاضات رو هم اینجا نوشتم تا حد اقل به خودم یادآوری کنم که هنوز هستم.آره من زنده ام چون دارم وبلاگ  به روز می کنم.