کـــا کـــتـوس

دل نوشته ای برای رفیق در بندمان ” محمد صــابر عبـاسـیان “

۰

نوشته در تاریخ: ۲۸-۰۳-۱۳۸۹ | به وسیله ی: علی | دسته ها: Uncategorized
محمد صابر عباسیان

محمد صابر عباسیان

بسم الله الرحمن الرحیم

یا من ارجوه لکل خیر

ای کسی که در هر کار نیکی به تو امید دارم

دلنوشته ای خطاب به محمد صابر عباسیان به مناسبت تقارن صدمین روز اسارتش با روز تولدش

صابر صبور ما

به روزهای اسارتت اگر عدد چهار را اضافه کنی همان تاریخ آخرین دیدارمان می شود، روزهایی که آزادی دیگر اسیرمان را به جشن نشسته بودیم. شادی ما اما دیری نپایید و تو به اسارت رفتی و برای ما همه چیز از اول آغاز شد: صبر، انتظار و امید؛ دوباره روزشماری‌هایمان آغاز شد؛ نوروز در پیش بود و امید به «حول حالنا» داشتیم، اما گویا مصلحت خداوند چیز دیگری بود … سال نو آمد، اما تقدیر چنان بود که برای اولین‌بار در چند سال رفاقت به ناچار نتوانیم به یکدیگر تبریک بگوییم؛ آری، عید ۸۹ تنها نام عید داشت…

عید ما روزی بود کز ظلم آثاری نباشد

در کمند رنج و درد و غم گرفتاری نباشد

عید ما روزی بود کز پرتو امن و عدالت

هیچ مظلومی اسیر ظلم جباری نباشد

روزها به امید و انتظار گذشت و عدد سال از ۸۸ به ۸۹ پیوند خورد؛ فروردین به اردیبهشت رسید و اردیبهشت به خرداد و تو نیامدی. اینک در پایان خرداد به انتظار پایان انتظاریم تا تو بیایی و جمع حسرت‌زده و افسرده‌ی ما را که این روزها غرق در نوستالوژهای خردادی است جان دوباره‌ای ببخشی، نوستالوژی‌هایی که تو نیز اینک گوشه‌ای از آن شده‌ای …

کاش در آخرین دیدارمان می دانستیم که قرار است بیش از صد روز تو را نبینیم تا می‌ماندی و اندازه‌ی تمام این روزها به ما درس امید و صبر و استقامت می دادی؛ کاش ملاقاتمان به درازا کشیده بود تا بیشتر می‌گفتیم و می‌خندیدیم و ای کاش بودی تا این روزهای سبز را با هم به تحلیل و تفسیر می نشستیم … خیالی نیست؛ تو می‌آیی و ما دوباره شاد و خندان، چون گذشته، تمام این شهر را پیاده‌روی خواهیم کرد و از خوبی ها خواهیم گفت. ما نیز چون تو در این زندانشهر، به انتظار روزی نشسته‌ایم که شادی به دل‌ها و امید در چشم‌ها و خنده بر لب‌ها نشسته…

صابر عزیز ما

تقارن نیکویی است میان امروز ۲۴ خرداد، که سال‌روز تولد توست و سال‌گشت میلاد حضرت باقرالعلوم(ع) و آغاز ماه رجب، که ماه بعثت پیام آورعشق، معنویت و اندیشه است و ولادت مولایت امیرالمؤمنین. تولدت را از پشت آن دیوارهای سیمانی که تو را در بر گرفته‌اند تبریک می‌گوییم و این تقارن خجسته را به فال نیک می‌گیریم. صاحب ماه رجب المرجب و مبعوث و مولود این ماه را گواه می‌گیریم در تمام این صد روز پریشان از فراقت و دلتنگ دیدارت بوده‌ و لحظه‌ای فراموشت نکردیم. اینک نیز در سالگرد زادروزت صادقانه می‌گوییم:

بیش از هر زمان دیگر به رفاقت با تو می‌بالیم …

سعید آگنجی- سمانه ابولپور- احمد بحرانی- علی بحرانی- زینب بحرینی- مسعود رهبری- امید سعیدی – احمد عبادی نسب- علی فتوتی – محمد علی مختاری- هادی وکیل زاده- علیرضا یزداندوست- هخامنش یونسی

پی نوشت محمدصابر عباسیان رئیس ستاد ۸۸ استان فارس وعضو شاخه جوانان جبهه مشارکت حوزه شیراز نود و هشت روز است که در بازداشت به سر می برد. وی در شامگاه هفدهم اسفند سال گذشته به دست نیروهای اداره ی اطلاعات شیراز دستگیر شد و تاکنون آزاد نشده است، برخلاف قول های داده شده مبنی بر آزادی اوبه دلایلی نامعلوم قرار بازداشت وی تمدید شده است.

سال نو مبارک

۰

نوشته در تاریخ: ۰۱-۰۱-۱۳۸۹ | به وسیله ی: علی | دسته ها: Uncategorized

23656_1257913807839_1229450101_30550130_6006152_n

اللّهُم فَکَ کُل اَسیر

۲

نوشته در تاریخ: ۰۷-۱۰-۱۳۸۸ | به وسیله ی: علی | دسته ها: دل نوشت

علی نیکویی
علی نیکو یی

دوست نازننیم اکنون که حدود یک ماه از تو بی خبرم و حتی از نعمت شنیدن صدای تو هم محروم گشته ام قدرت را بیشتر میدانم. نمیدانم به کدامین جرم مرتکب نشده!در اسارت به سر میبری.علی جان  خوشا به سعادتت که نبودی ببینی با یاران دبستانیت چه کرده اند.راستی از سعید آگنجی و علی تارخ هم خبری داری؟آنها را هم با تو برده اند هوا خوری!!گفتم شاید تو از آنها خبری داشته باشی ما که مردیم از بی خبری.

علی جان  نمیدانم  به تو گفته اند که امسال چه عاشورایی برگزار کردند؟خوب شد نبودی ببینی  یکشنبه امسال را به رنگ جمعه  در آوردند. حتما  مثل همیشه سرت را میان دستانت میگرفتی و در سکوت  خود  برای کشور و ملت  مظلومت غصه میخوردی.خوب میشناسمت.

علی عزیزم انگار صدای امثال تو ومن را صاحبان قدرت نمیشنوند و نشنیدند.شاید صدای ما کوتاه بود و به جایی نرسید اما انگار حالا صدای مردم را بس که بلند است و به فریاد می ماند نمیشنوند.در عجبم از این همه بی خیالی آن ها!

راستی مگر تو چه گفتی که تورا برده اند و دهانت را بسته اند؟

یادم می آید حرف هایت همه در چارچوب قانون  جمهوری اسلامی بود.مگر جز رعایت حقوق شهروندی و حقوق حقه زنان،صلح فراگیر،آزادی بیان وپس از بیان واصلاح طلبی آن هم در چارچوب قانون اساسی کشور چیز دیگری هم گفتی؟نکنم زبانم لال از دموکراسی حرفی زدی؟شاید هم خواسته ای رایت را پس بگیری؟به تو گفته بودم چیزی را که دادی دیگر به این آسانی ها پس نمی دهند!خواه آزادی باشد وخواه رای!!!یادت هست؟

سرت را درد نیاورم  علی جان ،اینجا همه نگران حالت هستند.زودتر از آن هتل محل اقامتت چک اوت کن و بیا پیش ما که بی قرارت هستیم.عباس،حسین،علی ها،نعیم ها،مرجان،هانیه،پریسا،نرگس ،امیر ها وخیلی دیگر از دوستان سلام می رسانند.چشم انتظار هستند وقول داده اند که کمتر اذیتت کنند!به برادرانمان هم سلام برسان و بگو که شرمنده ایم اگر باعث زحمت شده ایم.

چشم انتظار دیدن روی ماه تو

قطعه شعری از علی نیکویی عزیزم

منتشر شده در شماره یک نشریه شبانه (نشریه داخلی شاخه دانشجویان مشارکت فارس)

اتاقی کوچک با چهار دیواری بتنی و سقفی نسبتا بلند،

یک میز،کوهی کتاب،یک مداد وچندین خودکار

چراغ مطالعه ای با نور کم سفید و چند برگ کاغذ کاهی

تیتر درشت روزنامه ی صبح در آخرین نیمه ی پاییز:

“در یک قدمی دموکراسی…”

خودکار سیاه را بر میدارم در حاشیه ی آن می نویسم :

راستی در بند هم می شود؟…


آیت الله العظمی منتظری آزاد شد!

۰

نوشته در تاریخ: ۲۹-۰۹-۱۳۸۸ | به وسیله ی: علی | دسته ها: دل نوشت, سیاسی
مرجع عالی قدر حضرت آیت الله العظمی منتظری

مرجع عالی قدر حضرت آیت الله العظمی منتظری

انالله و اناالیه راجعون


نوشتن از اسطوره ها هیچ زمان کار آسانی نیست.

منتظری برای من نه تنها یک مرجع بلکه یک اسطوره بی مانند است.چگونه می توان به احترام مردی که در یک قدمی قدرت مطلق  و جایگاه کم نظیر رهبری  در پای اعتقاداتش ایستاد و به ظلم وبی عدالتی نه گفت،به احترام بپانخواست ودر برابر بزرگی اش سر تعظیم فرود نیاورد؟

از خدا می خواهم که اندکی از شجاعت و عدالت او را به دیگر قدرت مندان سرزمینم عطا نماید.

روحش شاد ، راهش پر رهرو باد




سیزده نحس؟!

۲

نوشته در تاریخ: ۱۴-۰۸-۱۳۸۸ | به وسیله ی: علی | دسته ها: سیاسی
امروز سیزدهم بود.سیزده آبان هشتاد و هشت.با بقیه سیزده ها  فرق داشت.حالا میتونم بگم که تمام سیزده ها الزاما نحس نیستن.
برای بعضی ها خیلی نگرانم.برای اونایی که تصاویر امسال رو کاریکاتور انقلاب پنجاه و هفت میدونستن!اونایی حرف من رو درک میکنن که دیدن مردم تو خیابان های تهران روی چی رژه رفتن! شاید این یه اعلام خطر جدی برای خیلی ها باشه.
خدا آخر و عاقبت همه رو ختم به خیر کنه!
iran_student_01

13 آبان ۸۸ تهران

امروز سیزدهم بود.سیزده آبان هشتاد و هشت.با بقیه سیزده ها  فرق داشت.حالا میتونم بگم که تمام سیزده ها الزاما نحس نیستن.

برای بعضی ها خیلی نگرانم.برای اونایی که تصاویر امسال رو کاریکاتور انقلاب پنجاه و هفت میدونستن!اونایی حرف من رو درک میکنن که دیدن مردم تو خیابان های تهران روی چی رژه رفتن! شاید این یه اعلام خطر جدی برای خیلی ها باشه.

خدا آخر و عاقبت همه رو ختم به خیر کنه!


برای صلح

۲

نوشته در تاریخ: ۲۷-۰۶-۱۳۸۸ | به وسیله ی: علی | دسته ها: روز نوشت
صلح

صلح

نوشتن از صلح در جایی که حاکمان آن مدام از دشمن حرف می زنند و عوام مدام فریاد مرگ براین و آن سر میدهند کار مشکلی است.

به راستی چه لزومی دارد از صلح بنویسم در حالی که در جایی زندگی می کنم که آزاد ترین!انتخابات دنیا همین سه ماه پیش برگزار شده وکسی را که همه دوست می دارند(منظور از همه،هموطنان عزیزم به غیر از تعداد اندکی خس و خاشاک که حدوداً بیستو چند میلیونی میشوند! می باشد) به رئیس جمهوری منصوب کردند(دقت کنید:منصوب کردند!).

چه لزومی دارد از لازمه صلح یعنی رعایت حقوق بشر در جایی بنویسم که این حقوق حقه به نحو احسن در اوین وکهریزک وخیابان های منتهی به میدان آزادی تهران (مثلاً جنب مسجد لولا گر!) و داد گاه های  انقلابش و البته در جای جای این مرز پر گوهر اجرا می شود.

پس نتیجه میگیریم نوشتن از صلح در کشوری که مهد آن است کاری عبث و بیهوده است که فقط باعث سر درد(یا درد سر) میشود و بس.

* به امید فراگیر شدن صلح و تمام ملزومات آن در اقصی نفاط دنیا منجمله وطن عزیزم

*روز جهانی صلح گرامی باد

*این یادداشت به مناسبت فرارسیدن روز جهانی صلح نگاشته شد

دو راهــی

۱

نوشته در تاریخ: ۱۰-۰۶-۱۳۸۸ | به وسیله ی: علی | دسته ها: دل نوشت
دوراهی

دوراهی

آدم ها معمولا تو زندگی براشون حداقل یک بار پیش میاد که سر یک دو راهی(شایدم چند را هی)گیر کنن.منم این روز ها سر یکی از این دو راهی ها گیر کردم.
دو راهی من شامل موندن ،ساختن وصبر کردن برای رسیدن به چیزی که  دنبالش بودم و یا دل کندن ، بریدن و بی خیال شدن تمام احساساتم میشه.
حالا من این وسط تنهای تنها موندم که باید چه تصمیمی بگیرم.خدا به فریادم برسه

پـــــول

۱

نوشته در تاریخ: ۰۹-۰۶-۱۳۸۸ | به وسیله ی: علی | دسته ها: روز نوشت

پول

پول

موندم که این پول لعنتی چه کوفتییه؟
نداری میخوایش،داری معمولا یا نمی خوایش و یا در اکثر اوقات بیشتر وبیشتر میخوای! زندگی ها فقط در سه حرف خلاصه میشه «پ و ل» آخه یعنی چی؟ کم مونده بود عشقم پولی بشه که……(ســانســور)
خجالت کشیدم بنویسم!پس بی خیال…

تـغــیِـیِـر

۱

نوشته در تاریخ: ۰۸-۰۶-۱۳۸۸ | به وسیله ی: علی | دسته ها: روز نوشت
change

change

امروز متوجه شدم چقدر تغییر خوب ودر عین حال سخته
نه اشتباه نکنید سیاسی حرف نمی زنم
امروز همت کردم!و کل چیدمان اتاق فسقلیم رو ریختم بهم.از میز تحریر و کامپیوتر تا کتابخونه. پدرم در اومد ولی بعد از اتمام کلی حال کردم
حالا میفهمم باراک (اوباما دیگه !) و شیخ مهدی خودمون(کروبی دیگه!) چی میگفتن
دم جفتشون گرم

اول سلام

۱

نوشته در تاریخ: ۰۷-۰۶-۱۳۸۸ | به وسیله ی: علی | دسته ها: روز نوشت
Writer this post

me

این یک شروع تازه است
در وبلاگ های قبلی کمتر خود،خودم بودم
اما تصمیم دارم اینجا خودم باشم.هرچند بندرت و شاید کوتاه ،ولی هستم
می نویسم پس هستم