یک روز بارانی در مهرماه

۰

Posted on : ۲۸-۰۷-۱۳۹۰ | By : علی | In : تا حدودی ادبی, دل نوشت

باران


بیست و چهار مهر ، آرامترین جای زمین

باران روحم را می شست

و ناگاه تو را با تمام وجودم احساس کردم

کاکتوس ها را می توان به شهادت گرفت

و این همان لحظه خوب عاشق شدن بود 

بوی عود

۰

Posted on : ۲۴-۰۷-۱۳۹۰ | By : علی | In : دل نوشت

بوی عود

 

با بوی عود

پر میکشم در آسمان خیال و خاطره

به گذشته های نچندان دور

و آنگاه

دوباره عاشقش میشوم !

تولدی دیگر

۰

Posted on : ۱۹-۰۴-۱۳۹۰ | By : علی | In : دل نوشت

IRAN

 

در روز ها و لحظه هایی که در میان هزاران راه نرفته مشوش و سر در گمم،در روزهایی از زندگی من که مرزها به اجبار شکسته شده اند،تنها با یک امید لحظه ها را سپری میکنم.امید به تولدی دیگر

عجیب حال و هوای این شعر فروغ در سرم است :

 

همه هستی من آیه تاریکیست

که ترا در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

من در این آیه ترا آه کشیدم آه

من در این آیه ترا

به درخت و آب و آتش پیوند زدم

زندگی شاید

یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد

زندگی شاید

ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد

زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو همآغوشی

یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر میدارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر

زندگی شاید آن لحظه مسدودیست

که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد

و در این حسی است

که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست

دل من

که به اندازه یک عشقست

به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد

به زوال زیبای گلها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای

و به آواز قناری ها

که به اندازه یک پنجره می خوانند

آه …

سهم من اینست

سهم من اینست

سهم من

آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد

سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست

و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید

دستهایت را دوست میدارم

دستهایم را در باغچه می کارم

سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم

و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت

گوشواری به دو گوشم می آویزم

از دو گیلاس سرخ همزاد

و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم

کوچه ای هست که در آنجا

پسرانی که به من عاشق بودند هنوز

با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر

به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد

کوچه ای هست که قلب من آن را

از محله های کودکیم دزدیده ست

سفر حجمی در خط زمان

و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمی از تصویری آگاه

که ز مهمانی یک آینه بر میگردد

و بدینسانست

که کسی می میرد

و کسی می ماند

هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد

من

پری کوچک غمگینی را

می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

می نوازد آرام آرام

پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد


******************************************

 

و من هم مرد جوانی را میشناسم که دلش را در جایی از این دنیا جا گذاشته و به سوی نا کجا آباد سفر کرده.!

دعایش کنید

 

 

عاشق شدن را دوست دارم

۱

Posted on : ۲۹-۰۷-۱۳۸۹ | By : علی | In : دل نوشت
2631198382_5b34e833f7

تازه فهمیدم که من  عاشق شدن را دوست دارم

من وزیدن های باد در پیچش موی سیاهش دوست دارم

آن نگاه خیره دخترک در چشم خود را دوست دارم

گرمی آن بوسه های آتشین را دوست دارم

کلامش

آن کلام نرم و زیبایش

طنین آن صدای گرم و گیرایش

دوست دارم

دخترک پاک است

ساده

همچو آب

او را دوست دارم

شنیدم من صدای قلب پاکش

آن را بی نهایت دوست دارم

صداقت ،پاکی و آن سادگیش

خودش را همچنین من دوست دارم

خلاصه در یک کلام من

این عاشق شدن را

بی نهایت دوست دارم

روایت چشم ها

۰

Posted on : ۱۵-۰۶-۱۳۸۹ | By : علی | In : دل نوشت

cheshm

گفت : چرا همش میگی ” هر چی تو بگی؟ ”

گفتم : خب چون دوست دارم.

گفت چرا دوسم داری؟

گفتم : چون عاشقتم.

گفت : چرا؟ چرا عاشقمی؟ اصلا از کجا میدونی عاشقمی؟ از چیه من خوشت میاد؟!

گفتم : از چشمات!جواب همش تو چشماتِ

گفت : یعنی چی؟

گفتم : وقتی تو چشات نگاه میکنم،می سوزم!لال می شم!جز زیبایی هیچی نیست.قلبم تند می زنه ،فکر میکنم خدا رو دیدم.

گفت : تو دیوونه ای!! برگشت و رفت و نزاشت دیگه چشماش رو ببینم.

از اون به بعد یه عمره که خرابم.!خراب یه لحظه دوباره دیدن چشماش.منتظرم تا یه روز از روزهای خدا،تو این دنیای به این کوچیکی!وقتی دارم تو حال خودم به چشماش فکر میکنم و دنبالشون میگردم،یکی با یه صدای مهربون و خیلی آشنا از پشت سر صدام بزنه و بگه : ”  آقا ببخشید ساعت چنده؟ ”

منم یه لحظه سر جام میخکوب بشم و بعد برگردم،با یه لبخند تو چشماش زل بزنم و بعد بگم :

” هنوزم هر چی تو بگی “

آره من زنده ام!

۰

Posted on : ۲۷-۰۵-۱۳۸۹ | By : علی | In : دل نوشت

written_hand

مدت هاست که ننوشتم.بدترین ساعت ها رو گذروندم و همچنین میگذرونم!کم کم همه چی داره مثلا آروم میشه.میگن آدم ها تو سختی ها ساخته میشن!اگر درست باشه من الان دارم آی ساخته میشم!

این افاضات رو هم اینجا نوشتم تا حد اقل به خودم یادآوری کنم که هنوز هستم.آره من زنده ام چون دارم وبلاگ  به روز می کنم.

دل نوشته ای برای رفیق در بندمان ” محمد صــابر عبـاسـیان “

۰

Posted on : ۲۸-۰۳-۱۳۸۹ | By : علی | In : دل نوشت, سیاسی
محمد صابر عباسیان

محمد صابر عباسیان

بسم الله الرحمن الرحیم

یا من ارجوه لکل خیر

ای کسی که در هر کار نیکی به تو امید دارم

دلنوشته ای خطاب به محمد صابر عباسیان به مناسبت تقارن صدمین روز اسارتش با روز تولدش

صابر صبور ما

به روزهای اسارتت اگر عدد چهار را اضافه کنی همان تاریخ آخرین دیدارمان می شود، روزهایی که آزادی دیگر اسیرمان را به جشن نشسته بودیم. شادی ما اما دیری نپایید و تو به اسارت رفتی و برای ما همه چیز از اول آغاز شد: صبر، انتظار و امید؛ دوباره روزشماری‌هایمان آغاز شد؛ نوروز در پیش بود و امید به «حول حالنا» داشتیم، اما گویا مصلحت خداوند چیز دیگری بود … سال نو آمد، اما تقدیر چنان بود که برای اولین‌بار در چند سال رفاقت به ناچار نتوانیم به یکدیگر تبریک بگوییم؛ آری، عید ۸۹ تنها نام عید داشت…

عید ما روزی بود کز ظلم آثاری نباشد

در کمند رنج و درد و غم گرفتاری نباشد

عید ما روزی بود کز پرتو امن و عدالت

هیچ مظلومی اسیر ظلم جباری نباشد

روزها به امید و انتظار گذشت و عدد سال از ۸۸ به ۸۹ پیوند خورد؛ فروردین به اردیبهشت رسید و اردیبهشت به خرداد و تو نیامدی. اینک در پایان خرداد به انتظار پایان انتظاریم تا تو بیایی و جمع حسرت‌زده و افسرده‌ی ما را که این روزها غرق در نوستالوژهای خردادی است جان دوباره‌ای ببخشی، نوستالوژی‌هایی که تو نیز اینک گوشه‌ای از آن شده‌ای …

کاش در آخرین دیدارمان می دانستیم که قرار است بیش از صد روز تو را نبینیم تا می‌ماندی و اندازه‌ی تمام این روزها به ما درس امید و صبر و استقامت می دادی؛ کاش ملاقاتمان به درازا کشیده بود تا بیشتر می‌گفتیم و می‌خندیدیم و ای کاش بودی تا این روزهای سبز را با هم به تحلیل و تفسیر می نشستیم … خیالی نیست؛ تو می‌آیی و ما دوباره شاد و خندان، چون گذشته، تمام این شهر را پیاده‌روی خواهیم کرد و از خوبی ها خواهیم گفت. ما نیز چون تو در این زندانشهر، به انتظار روزی نشسته‌ایم که شادی به دل‌ها و امید در چشم‌ها و خنده بر لب‌ها نشسته…

صابر عزیز ما

تقارن نیکویی است میان امروز ۲۴ خرداد، که سال‌روز تولد توست و سال‌گشت میلاد حضرت باقرالعلوم(ع) و آغاز ماه رجب، که ماه بعثت پیام آورعشق، معنویت و اندیشه است و ولادت مولایت امیرالمؤمنین. تولدت را از پشت آن دیوارهای سیمانی که تو را در بر گرفته‌اند تبریک می‌گوییم و این تقارن خجسته را به فال نیک می‌گیریم. صاحب ماه رجب المرجب و مبعوث و مولود این ماه را گواه می‌گیریم در تمام این صد روز پریشان از فراقت و دلتنگ دیدارت بوده‌ و لحظه‌ای فراموشت نکردیم. اینک نیز در سالگرد زادروزت صادقانه می‌گوییم:

بیش از هر زمان دیگر به رفاقت با تو می‌بالیم …

سعید آگنجی- سمانه ابولپور- احمد بحرانی- علی بحرانی- زینب بحرینی- مسعود رهبری- امید سعیدی – احمد عبادی نسب- علی فتوتی – محمد علی مختاری- هادی وکیل زاده- علیرضا یزداندوست- هخامنش یونسی

پی نوشت محمدصابر عباسیان رئیس ستاد ۸۸ استان فارس وعضو شاخه جوانان جبهه مشارکت حوزه شیراز نود و هشت روز است که در بازداشت به سر می برد. وی در شامگاه هفدهم اسفند سال گذشته به دست نیروهای اداره ی اطلاعات شیراز دستگیر شد و تاکنون آزاد نشده است، برخلاف قول های داده شده مبنی بر آزادی اوبه دلایلی نامعلوم قرار بازداشت وی تمدید شده است.

اللّهُم فَکَ کُل اَسیر

۲

Posted on : ۰۷-۱۰-۱۳۸۸ | By : علی | In : دل نوشت

علی نیکویی
علی نیکو یی

دوست نازننیم اکنون که حدود یک ماه از تو بی خبرم و حتی از نعمت شنیدن صدای تو هم محروم گشته ام قدرت را بیشتر میدانم. نمیدانم به کدامین جرم مرتکب نشده!در اسارت به سر میبری.علی جان  خوشا به سعادتت که نبودی ببینی با یاران دبستانیت چه کرده اند.راستی از سعید آگنجی و علی تارخ هم خبری داری؟آنها را هم با تو برده اند هوا خوری!!گفتم شاید تو از آنها خبری داشته باشی ما که مردیم از بی خبری.

علی جان  نمیدانم  به تو گفته اند که امسال چه عاشورایی برگزار کردند؟خوب شد نبودی ببینی  یکشنبه امسال را به رنگ جمعه  در آوردند. حتما  مثل همیشه سرت را میان دستانت میگرفتی و در سکوت  خود  برای کشور و ملت  مظلومت غصه میخوردی.خوب میشناسمت.

علی عزیزم انگار صدای امثال تو ومن را صاحبان قدرت نمیشنوند و نشنیدند.شاید صدای ما کوتاه بود و به جایی نرسید اما انگار حالا صدای مردم را بس که بلند است و به فریاد می ماند نمیشنوند.در عجبم از این همه بی خیالی آن ها!

راستی مگر تو چه گفتی که تورا برده اند و دهانت را بسته اند؟

یادم می آید حرف هایت همه در چارچوب قانون  جمهوری اسلامی بود.مگر جز رعایت حقوق شهروندی و حقوق حقه زنان،صلح فراگیر،آزادی بیان وپس از بیان واصلاح طلبی آن هم در چارچوب قانون اساسی کشور چیز دیگری هم گفتی؟نکنم زبانم لال از دموکراسی حرفی زدی؟شاید هم خواسته ای رایت را پس بگیری؟به تو گفته بودم چیزی را که دادی دیگر به این آسانی ها پس نمی دهند!خواه آزادی باشد وخواه رای!!!یادت هست؟

سرت را درد نیاورم  علی جان ،اینجا همه نگران حالت هستند.زودتر از آن هتل محل اقامتت چک اوت کن و بیا پیش ما که بی قرارت هستیم.عباس،حسین،علی ها،نعیم ها،مرجان،هانیه،پریسا،نرگس ،امیر ها وخیلی دیگر از دوستان سلام می رسانند.چشم انتظار هستند وقول داده اند که کمتر اذیتت کنند!به برادرانمان هم سلام برسان و بگو که شرمنده ایم اگر باعث زحمت شده ایم.

چشم انتظار دیدن روی ماه تو

قطعه شعری از علی نیکویی عزیزم

منتشر شده در شماره یک نشریه شبانه (نشریه داخلی شاخه دانشجویان مشارکت فارس)

اتاقی کوچک با چهار دیواری بتنی و سقفی نسبتا بلند،

یک میز،کوهی کتاب،یک مداد وچندین خودکار

چراغ مطالعه ای با نور کم سفید و چند برگ کاغذ کاهی

تیتر درشت روزنامه ی صبح در آخرین نیمه ی پاییز:

“در یک قدمی دموکراسی…”

خودکار سیاه را بر میدارم در حاشیه ی آن می نویسم :

راستی در بند هم می شود؟…


آیت الله العظمی منتظری آزاد شد!

۰

Posted on : ۲۹-۰۹-۱۳۸۸ | By : علی | In : دل نوشت, سیاسی
مرجع عالی قدر حضرت آیت الله العظمی منتظری

مرجع عالی قدر حضرت آیت الله العظمی منتظری

انالله و اناالیه راجعون


نوشتن از اسطوره ها هیچ زمان کار آسانی نیست.

منتظری برای من نه تنها یک مرجع بلکه یک اسطوره بی مانند است.چگونه می توان به احترام مردی که در یک قدمی قدرت مطلق  و جایگاه کم نظیر رهبری  در پای اعتقاداتش ایستاد و به ظلم وبی عدالتی نه گفت،به احترام بپانخواست ودر برابر بزرگی اش سر تعظیم فرود نیاورد؟

از خدا می خواهم که اندکی از شجاعت و عدالت او را به دیگر قدرت مندان سرزمینم عطا نماید.

روحش شاد ، راهش پر رهرو باد




دو راهــی

۱

Posted on : ۱۰-۰۶-۱۳۸۸ | By : علی | In : دل نوشت
دوراهی

دوراهی

آدم ها معمولا تو زندگی براشون حداقل یک بار پیش میاد که سر یک دو راهی(شایدم چند را هی)گیر کنن.منم این روز ها سر یکی از این دو راهی ها گیر کردم.
دو راهی من شامل موندن ،ساختن وصبر کردن برای رسیدن به چیزی که  دنبالش بودم و یا دل کندن ، بریدن و بی خیال شدن تمام احساساتم میشه.
حالا من این وسط تنهای تنها موندم که باید چه تصمیمی بگیرم.خدا به فریادم برسه